هر رکاب، یک داستان الهامبخش 🚴♂️
در VATEN باور داریم هر دوچرخهسوار، داستانی منحصربهفرد دارد —
از اولین مسیر خاکی تا سفرهای دوردست، از خاطرهی اولین خرید دوچرخه
تا آرزویی که در یک مسیر طولانی برآورده شده،
یا حتی ایدهای که هنگام رکابزدن به ذهنت رسیده است. 🌿
اگر شما هم تجربه، خاطره یا ماجراجویی با دوچرخه دارید،
آن را با خانواده VATEN به اشتراک بگذارید تا با نام خودتان منتشر شود.
شاید داستان شما الهامبخش نفر بعدی باشد. ❤️
🌿 داستان پروانه و دوچرخه – فصل اول
✍ نویسنده: هادی امانی
بنام خداوندِ بودها و نبودها، تنها خدای عالم از ابتدا تا کنون.
اغلب اتفاقات بزرگ درست در لحظهای رخ میدهند که دیگر انتظارشان را نداریم. برای من هم همینطور رقم خورد. چهل سال انتظار، آنقدر طولانی بود که حتی کوچکترین نشانهها را از دست ندادم. معجزهای به نام اعداد؛ دقت کردید برای برخی عدد یا اعدادی نشانه است؟ برای من هم همینطور بود.
نمیدانم انگیزهام ترس بود یا امید، اما هرچه بود، مرا به جلو میراند؛ شاید از فرار از تنبلی، شاید از ترس ماندن. مهم نبود — فقط میخواستم در مسیر باشم، درست یا نادرست. حس کرده بودم که حرکت، هرچقدر هم اشتباه، بهتر از ایستادن است. یک دوچرخهسوار تا زمانی حرکت میکند که در حال پا زدن باشد؛ تا از رکاب زدن بایستد، خواهد افتاد.
و حالا، بعد از سالها هنوز باور دارم: تا حرکتی نباشد، دستاوردی هم نخواهد بود. از کودکی در جستوجوی یک «رویداد بزرگ» بودم. آنوقتها هنوز پاهایم کامل به رکاب دوچرخه نمیرسید، ولی دستور حرکت میداد و میگفت هر چه پیش بیاید، خوش آید؛ باید رکاب زد.
در مسیر مدرسه، یا در بیرون حیاط خانهی ییلاقی پدربزرگ، با دوچرخهی کوچک خودم، رؤیاها را با رکاب زدن تمرین میکردم. میخواستم از آسمان چمدانی پر از پول بگیرم — دقیقتر بگویم، دو میلیارد تومان در اسکناسهای صد دلاری!
نمیدانستم چرا آن مبلغ را خواستم، فقط میدانستم که باید بخواهم. شاید برای اطمینان از آینده، شاید برای تجربهی حسِ توانستن، یا شاید هم برای اینکه یاد بگیرم خواستن، خودش یک نوع زیستن است.
هر روز صبح، با شوقی کودکانه بیدار میشدم؛ نه از ذوق پول، بلکه از هیجان انتظار. در خیال خودم بارها مسیر دریافت پول را تمرین میکردم — آیا از آسمان میافتد؟ درون گونی است؟ یا شاید چمدانی چرمی با قفل رمزدار؟
به خانه که میرسیدم، فکر میکردم باید آن را در «بهارخواب» طبقهی سوم پنهان کنم؛ همان اتاقی که برایم مثل خزانهی رؤیاها بود. خواهرها هنوز کوچک بودند، پدرم از وجود چنین پولی بیخبر، و مادرم هیچوقت برای جستوجو به طبقهی بالا نمیرفت. جای امنی بود — مخصوصاً برای پولی که هنوز وجود نداشت.
حتی فکرش را هم کرده بودم که اگر پول را به ریال بدهند، چطور حملش کنم؟ با دوچرخه؟ با گونی؟ یا چمدان روی ترکبند؟ خیلی سخت میشود با اسکناسهای یکصد یا یکهزار تومانی، حجمش زیاد میشود! همان اسکناسهای صد دلاری تا نخورده خوب است… بله!
اگر در ییلاق پولها را دریافت میکردم، چطور آنها را تا شهر میآوردم؟
تمام اینها، در ذهنم، تبدیل به برنامهای دقیق و روزانه شده بود.
و هر شب، قبل از خواب، با صدایی آهسته رو به آسمان میگفتم:
«امور محترم مالی آسمانی! من دو میلیارد تومان، در اسکناسهای صد دلاری میخواهم.
لطفاً برای هماهنگی مبلغ و نحوهی تحویل، با پرسنل مربوطه تماس بگیرید!»
میدانستم که خواستن باید رسمی باشد؛ شبیه قرارداد.
قراردادی میان من و آسمان، حتی با امضای نانوشتهی هر دو طرف.
قسمت دو – رؤیای صد و دوازده خانه
با آن مبلغ، میشد صد و دوازده خانه مثل خانهی ما خرید! فکرش مرا به وجد میآورد. هر صبح با شوق بیدار میشدم، نه از انتظار دریافت پول، بلکه از حس مالکیت بر رؤیایی که فقط من از آن خبر داشتم.
شبها با هیجان به خواب میرفتم، گاهی نه برای دیدنِ چمدان پول، بلکه برای تصور اینکه چطور آن را پنهان کنم، یا شاید سرمایهگذاری کنم. با خودم میگفتم: «نه، خانه نمیخرم. فقط یکی، برای پنهان کردن پولهایم در بهارخواب اختصاصیام!»
آن روزها نه دوربین بود، نه آلارم، نه دزدگیر؛ فقط خیال من بود و آرزوهایی که با هر رکاب شکل میگرفتند.
ماشین؟ عاشق رانندگی بودم. به خودم قول داده بودم وقتی هجده سالم شد، ماشین مورد علاقهام را میخرم و اولین مقصدم جادهی چالوس است. نه برای رسیدن به شمال، بلکه برای لذت رفتوبرگشت در همان مسیر.
واقعاً نمیدانستم چرا آن مبلغ را خواسته بودم. شاید برای رفع نگرانی از آینده، شاید برای خرید کل مغازهی حسینآقا، صاحب سوپرمارکت محل، شاید میخواستم احساس کنم محدودیتی برای خواستن وجود ندارد.
در ذهنم بارها محاسبه میکردم: آیا ممکن است درخواست آسمانیام در صف طولانی منتظر بماند؟ اگر مبلغ کافی نبود چه؟ شاید اگر زودتر بخواهم، زودتر هم برسد!
هر بار که این فکرها را تکرار میکردم، احساس میکردم پیمانی میان من و آسمان بستهام؛ پیمانی مقدس، مثل درختی که خودم کاشتهام. تنهاش ثابت بود — ایمان به رسیدن — اما شاخههایش را هر روز به دلخواهم تغییر میدادم.
قسمت سه – حساب بانکی آسمان
صبح بود. صدای زنگ دوچرخه با نسیم کوچه در هم میآمیخت. هر بار که رکاب میزدم، حس میکردم از زمین جدا میشوم و وارد آسمانی میشوم که در آن، امید ارزش دارد. اما چیزی درونم تغییر کرده بود؛ دنبال رسیدن نبودم. آیا دنبال معنا بودم؟ معنا به چه معناست!
در مسیر نانوایی، حسینآقا با لبخند گفت: «صبح بخیر، آقای میلیاردر!» لبخندی از ته دل زدم، شوخیاش به دلم نشست. شاید راست میگفت؛ من واقعاً میلیاردر بودم، اگر نه در حساب بانکی — در حساب آرزوهایم.
در راه بازگشت، درختی را دیدم که برگهای تازه داده بود. همان لحظه حسی به من گفت: “دریافت”، فقط یکی از شکلهای رشد است. درخت از آسمان باران میگیرد و همیشه سبز میماند. آیا درخت هم از آسمان دو میلیارد لیتر آب خواسته بود؟ چه چیزی به آسمان داده بود؟ فقط خواستن بود یا …؟
شاید آسمان هم با ما همین معامله را دارد؛ تا چیزی از دل ندهی، چیزی از بالا نمیگیری. دلم لرزید. آن دو میلیارد تومان، آن صد و دوازده خانه، حتی آن چمدان خیالی، همهشان تمرینی برای یاد گرفتن خواستن، و رسیدن به داشتن بودند.
شاید هدف آسمان، ساختن خانهای در درون من بود؛ خانهای امنتر از هر بهارخواب، خانهای بدون قفل، خانهای به نام خانه.
هر روز، رکاب زدن برایم معنای تازهای میگرفت. برای رسیدن رکاب میزدم؟ برای بودن رکاب میزدم؟ در نهایت چه خواهد شد؟ نهایت کجاست؟ رکاب بزن، فقط رکاب بزن.
🌿 فصل دوم – کوه آرزوها
✍️ نویسنده: هادی امانی
سالها گذشه بود ، و هنوز دوچرخهام در گوشهای از ذهنم رکاب میزند.
آن کودکِ رؤیاباف که با آسمان قرارداد بسته بود، حالا به مردی تبدیل شده که میان اعداد، فیشها و حسابها، دنبال همان رؤیا میگردد — اما اینبار نه برای خواستن، بلکه برای یافتنِ معنای خواستن.
بخش یک – چهلسالگی
روزهای پس از چهلسالگی، انگار رنگ دیگری داشتند.
نمیدانم از «درک تازه» بود یا از «ترسِ تکرار»، فقط میدانستم هر صبح که بیدار میشوم، در انتظار تغییری هستم که شاید هرگز نیاید — اما همین انتظار، خودش نوعی زندگی بود.
دوچرخهسواریام یکی از معدود کارهایی بود که تغییر نکرده بود؛ هر زمان فرصت پیدا میکردم، رکاب میزدم و سعی میکردم میان مشغلههای ساختهی بشر و تاوانِ آسانسازیِ زندگی با سخت کردنِ نوع آن، تعادلی بیابم.
پرداخت فیشهای خدمات، کنترل حسابهای بانکی، واریزی خریداران محصولات، و انتخاب بهترین راه برای نگه داشتنِ این تعادلِ ناپایدار، بخشی از روزمرگی شده بود.
از آنجا که صرفهجویی در مخارج مجموعه بزرگی که با آن دست در پنجه بودم دیگر کافی نبود و افزایش درآمد تنها گزینه بود، ناچار باید با پیچوتابهای دنیای تجارت و تولید روبهرو میشدم؛ مثل قلاببافی که از رشتههای سردرگم، گلِ تازهای میسازد.یکی از دوستان بسیار ارزشمندم که خیلی چیز ها از او یاد گرفتم میگفت همه چیز از کوچک بودن پاره میشود ، تجارت از بزرگی
پشت میز کارم، روبهروی پنجرهای تمامقد که درست مقابل کوه آرزوها بود، نشسته بودم فقط یک پنجره میان من و کوه آرزو ها بود .
قلم در دستم تکان میخورد، ذهنم میان گذشته و آینده در رفتوآمد بود.
سکوت، دشمن افکارم بود، پس گاهی یکی از رادیو یا تلویزیون روشن بود؛ با زمزمهای از خبرها و موسیقی، که شاید هیچکدام را درست نمیشنیدم، اما حضورشان ذهنم را از همهمهی درون نجات میداد.
بخش دو – نشانههایی از زمین و آسمان
روزی در میان همین روزمرگیها، ناگهان صدایی از تلویزیون توجهم را جلب کرد.
گوینده از کشفی تازه میگفت؛ تمدنی دههزارساله در تپهای در ترکیه، با آثاری دستنخورده و قابل بررسی.
در دل خوشحال شدم، ولی احساسی دوگانه داشتم: باید شاد میبودم از این کشف و یادگیری، یا اندوهگین از اینکه یک رازِ دیگرِ زمین، در معرضِ نابودیِ انسان قرار گرفته است؟
با خود فکر کردم: هر کشف، مقدمهی کشف دیگریست. امید همیشه هست، مگر آنکه روزی زمین حرفهایش را تمام کرده باشد.
آنوقت شاید باید به سراغ آسمان رفت و معماهای کهکشان را گشود.
اینجا بود که ذهنم جرقه زد: شاید من هم باید چیزی کشف کنم؛ نه لزوماً از خاک یا فضا، بلکه شاید در خودم.
اثری بگذارم، هرچند کوچک، که از من بماند.
اعداد و ارقام همیشه در زندگیام نقش پررنگی داشتند — از دو میلیاردِ دوران کودکی تا فیشهای امروز.
اما حالا تازه میفهمیدم:
اعداد و ارقام، داستان رازآلودی دارند که باید هر شخصی، رازِ اعدادِ خود را کشف کند.
بخش سه – کوه آرزوها
در حال تماشای کوه آرزوها بودم که ذهنم به گذشته پر کشید؛ به روزهایی دور، آنقدر دور که یاد فاصله دور خودم با کوه آرزو ها افتادم ، آنروز دوستی داشتم از برادر نداشته نزدیکتر.
همصحبت، همراز، و شریک رؤیاهای کودکانهام.
با هم بر پشتبام مینشستیم و آینده را مرور میکردیم:
خانهها، ماشینها، سفرها که با دو میلیارد تومان گرفته شده از امور مالی آسمانی خریده و لبخندهایی که قرار بود در پیری هنوز بههم بزنیم.
نمیدانم چرا، اما همان روزها نام آن کوه دوردست ها را «کوه آرزوها» گذاشتیم.
ساعتها از دور به آن خیره میشدیم و دربارهی ویلای خیالیمان در آن سوی کوه حرف میزدیم؛ ویلایی کنار دریا، با درختان اقاقیا و جادهای سنگفرش که صدای لَقلَق لاستیک خودرو روی آن میپیچید.
در رؤیاهایمان حتی دربارهی جزئیترین چیزها بحث میکردیم — اینکه چه کسی باید موقع باران از ماشین پیاده شود تا درِ بزرگ آهنی را باز کند!
او از دربان و راننده گفت، من از عشقِ رانندگی. شاید همانجا، در ذهنمان، ایدهی درهای خودکار متولد شد؛ ایدهای که بعدها واقعاً در جهان ساخته شد.
اما بعد... زندگی مسیر دیگری رفت.
او بیمار شد، گلویی ورمکرده داشت و امیدش به درمان کمرنگ میشد.
با صدای گرفتهای گفت:
«میخواهم اثری از خود بهجا بگذارم. میخواهم نامم را بر کوه آرزوها حک کنم تا فراموش نشوم.»
قول دادم کمکش کنم. دوچرخه را آماده کردم، اما خودش خواست تنها برود.
آن روز بارانی را هرگز فراموش نمیکنم.
رفت، و من ماندم با اضطرابی عجیب میان دعا ، انتظار و نگرانی .
چند هفته گذشت. نه از او خبری بود، نه از اثرش بر سنگ که قرار بود من از دور دست ببینم .
تا اینکه یک روز عصر، صدای زنگ دوچرخهام در حیاط پیچید — همان صدایی که همیشه نشانهی بازگشت بود.
در را باز کردم. او روبهرویم ایستاده بود، خسته، بیرمق.
دوچرخه را به من داد و گفت:
«هرچه رفتم، به کوهپایه هم نرسیدم. فکر میکردم بتوانم تا جایی بالا بروم که سنگی مناسب پیدا کنم، اما نشد… نشد… اگر میرفتم، شاید دیگر برنمیگشتم.»
و رفت. فقط گفت: «کیف را نگه دار پیش خودت.»
آن دوچرخه، برخلاف همیشه، تمیز بود — فقط کمی خاک نمزده بر لاستیکها داشت.
مدتی بعد، فهمیدم دیگر فرصتی برای بازگشت نخواهد داشت.
حالا، هر وقت از پشت همان پنجره به کوه نگاه میکنم، حس میکنم نامش را میخوانم؛ نه بر سنگ، بلکه در هوا، در میان مه.
شاید حکاکیای در کار نبود، اما ردِ رکابش هنوز بر خاک مانده است — و شاید همین، اثر واقعی بود.
در سکوت غروب، وقتی صدای زنگ دوچرخهام مینوازد، لبخند میزنم.
میدانم هنوز جایی میان زمین و آسمان، آن قرارداد قدیمی پابرجاست.
من فقط رکاب میزنم، چون فهمیدهام:
حرکت، خودِ زندگیست — و هر عدد، هر نشانه، فقط یکی از رمزهای آن معمای بیپایان است.
